ماجراهاي آرتا كوچولو!!!!!!
سلام چه دير اومدم!!! اين مدت درگير بودم حسابي....نمي دونم چرا همه ش وقت كم ميارم.به هيچ كاري نمي رسم... يك ماه و چند روز پيش پسرم گل نازم مريض شد....راستش اين مدت نمي نوشتم چون دلم نمي خواست لحظات سخت بيماريت دوباره برام زنده بشه... آرتا جونم اون روز (پنجشنبه بود) از مهموني خونه خاله كه اومديم يه دفعه شروع كرد به نق زدن و به من اويزون شدن...منم نمي دونستم چش بود ...ازم آب خواست دادم بهش و يه دفعه بالا آورد....بميرم برات گلم بعدش خوابيد و يه نيم ساعت بعد دوباره استفراغ كرد اينبار تو خواب....ديگه طاقت نياورديم و برديمش دكتر....يه مقدار دوا د...
نویسنده :
مامانی
23:09









